تبليغاتX
شرط وارد شدن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
تو اگر درتپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
این آخرین مطلبیه که ستاره مشرقی مینویسه........

از همه دوستانی که به من لطف داشتن وبلاگم رو خوندن

ودوستانی که لطف بیشتری داشتن و منو هر از گاهی

 با نظراتشون خوشحال کردن صادقانه تشکر میکنم

و برای همه دوستان آرزوی سربلندی و عزت دارم

در پناه خداوند مهربان

سربلندتر باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 18:19  توسط ستاره  | 

تو کیستی که هفت آسمان زمزمه گر نام توست و هستی در تفسیر  وسعت روحت به ساحل مانده است.ای ماهتاب آسمان کربلا ای قمر شبهای عشق

ای ساقی دشت سخاوت تو کیستی که عظمت بر آستانت سر می ساید

تو کیستی که پاکبازی و ایثار همزاد تو نیافته است و آب آبرومندتر و زلالتر از تو ندیده است

سلام ای عباس ای ابوالفضائل سرها بی شور تو ودستها تهی از ارمغان عظیم کربلایت مباد

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 17:20  توسط ستاره 

سختگیر اما رقیق القلب باش

اندکی بیش از آن که دافعه داری جذاب باش

جدی باش اما دوست داشتنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 16:39  توسط ستاره  | 

یه روزی اینو از زبون یه هنر پیشه شنیدم حرف قشنگیه ....

دنیا کلاس درسه اگر عبرت بگیریم..........فک که میکنم میبینم راس میگفت،

اگه چشمامونو باز کنیم خیلی درسا هست که از دنیا میشه گرفت ،

از آدماش از طبیعت قشنگش و از................

به برف نگاه کنید،چقدر زیباست....پاک و بی آلایش

به چشمه،چقدر زلال وبخشندست.....

وبه آدمها.......بعضی ها اینقدر بزرگوار و بخشنده اند

که حتی بزرگترین ظلمها هم نمیتونه از بخشندگیشون کم کنه

و در مقابل بعضی ها اینقد پست و حقیرند که هیچ بزرگواری در حقشون اونهارو  بیدار نمیکنه

چرا ؟؟؟

این همه تفاوت برای چیه؟

بیندیشید و بیاموزید 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 14:12  توسط ستاره  | 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند......

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

**دکتر علی شریعتی**

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13:38  توسط ستاره  | 

 

پیامبر عظیم الشأن اسلام میفرمایند:

         پیش از آنکه زمان پیری تو فرارسد ارزش جوانی را بدان .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13:7  توسط ستاره  | 

       

 

        یک ماه میهمان خداوند کریم بودیم

 

   چند وقت خداوند مهمان قلب ماست؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9:59  توسط ستاره  | 

کالین ویلسون*نویسنده ی مشهور انگلیسی،وسوسه ی خودکشی

 راکه در شانزده سالگی به سراغش آمده بود را چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم.

 زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،

رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.

سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم،و بویش به مشامم خورد،

در این لحظه،ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم درخشید.....

وتوانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم

و سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم.

احساس آسیب آن زهر آنچنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم.

سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.

در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم

و امکان مرگ را مزه مزه میکردم،

با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،

پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

.....................تجسم کالین از زخم ایجاد شده در معده اش به قدری واقعی بود

 که او را از خودکشی باز داشت........................

تصور ما از خوشبختی چقدر واقعیست؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:17  توسط ستاره  | 


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود،
 
پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.
 
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد،
 
تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون
 
قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند،
 
 با بی‌حوصلگى گفت:
 
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.
 
پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
 
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.
 
 پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد
 
 امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند،
 
اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:5  توسط ستاره  | 

عجیب است اما واقعیته تلخیست

ما از اینکه تمام زندگی مان از دست برود

وحشت داریم اما .......

از تکه تکه دور ریختن آن در هر روز

ابایی نداریم..!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 15:44  توسط ستاره  | 

خسته از گرد راه و شهر سياه

 جانب قريه راه مي پويم

در ميان گل و درخت و گياه

ردپاي گذشته مي‌جويم

در فضاي زلال دشتستان

تا افق دوردست‌ها پيداست

همه جا بوي بكر گل جاري است

همه جا جلوه شقايق هاست

با خيالي به نرمي پرواز

مي روم تا حريم باغ پدر

مادرم را دوباره مي بينم

 شال گل دار خويش بسته به سر

باز نزديك بوته اي پرگل

غرق در چيدن گل سوري است

چين پيشاني عرق كرده

حاصل پيري و غم دوري است

مادرم تا مرا كنارش ديد

دامن پر گلش رها شد ريخت

پسرم آمدي؟ بلي مادر

دست هايش به گردنم آويخت

در ميان نوازش مادر

اشك از چشممان روان مي شد

من خودم را چو طفل مي ديدم

مادرم باز هم جوان مي شد

با صدايي كه از دلم برخاست

دره پر شد، صدا طنين افكند

از ميان درخت ها ديدم

 پدرم داس را زمين افكند

 راه, پر پيچ و سخت و ناهموار

پدر اما چه تند مي گذرد

طاقت لحظه‌ اي درنگم نيست

لحظه هايم چه كند مي گذرد

عاقبت در كنار بركه آب

دست او حلقه زد به گردن من

 پر شدم در صفاي چشمانش

خستگي را گرفت از تن من

ظهر نزديك بود و من مهمان

مادرم سفره بر زمين گسترد

مي شد از روشناي چشمانش

آيه شوق را تلاوت كرد

بر سر سفره پدر، مادر

لحظه ها، لحظه ها چه عالي بود

به خدا من به يادتان بودم

دوستان جايتان چه خالي بود
                                     شعر از :
محمد قلي مياب

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 19:31  توسط ستاره  | 

این یک جوابیست......

...................یا شاید یه نظر خواهی از دوستانم

این نظر یکی از دوستان بسیار خوبم آقای پور امیناییه

(حالا ديگه مدت هاست كه دل بي رنگ و ريا خريدار نداره و مردم اونو با

انواع دوز و كلك ها پوشونده اند كه آبرو شون حفظ بشه.

نفس ها لگد مال هواها شده اند .ديريست كرامت ها كراهت شده اند.

با اين وجود دل ها سر سوزن نوري اسماني دارند

 كه رهنماي عاطفه ها باشند.)

چرا ما باید نگران آدمهایی باشیم که خریدار دلهای بی رنگ و ریا نیستن؟؟؟

در حالی که هنوز آدمهای بزرگ منش و والاتباری هستن که در به در دنبال

همچین گوهرهای نابی میگردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ما همیشه میخوام مخالف ها رو توجیه کنیم

تا نظرشون عوض بشه!!!!!!

با بیخبر نگویید اسرار عشق و مستی...................

پس اون دلهای پاک ارزش کمتری دارن...

 که کمتر مورد توجه قرار میگیرن؟؟!!!!!!!!!

بیایید نگاهمون رو عوض کنیم و به قول سهراب چشم هامون رو بشوییم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 21:4  توسط ستاره  | 

اگر میخواهیم به جایی برسیم

اگر میخواهیم نزد خدا و مردم عزیز باشیم

 اگر میخواهیم چیزهایی را درک کنیم که دیگران درک نمیکنند

            ::::::::::::::::کرامت نفس را تمرین کنیم:::::::::::::::: 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 19:31  توسط ستاره  | 

اگر میخواهی ارزشت رانزد خداوند بدانی

 ببین ارزش خداوند نزد تو

وقت گناه چقدر است

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 17:31  توسط ستاره  | 

پیر خرد یک نفس آسوده بود،خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست،

گفت:تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت:هست

گفت:که ای خسته ترین رهنورد سوخته و ساخته گرم وسرد،

چیست برازنده بالای مرد؟

گفت:درد

 گفت چه بود ای همه دانندگی راسترین راستی زندگی؟

 پیر که اسرار خرد خوانده بود سخت در اندیشه فرو مانده بود،

ناگه از شاخه ای افتاد برگ

گفت:مرگ.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 17:42  توسط ستاره  | 

كوتاه آمدن هميشه به معناي شكست يا پشيماني نيست.

گاه براي يك هدف بزرگتر

از يك موضوع پيش پا افتاده صرفنظر مي کنیم

و اين عين خردمندي و عقلانيت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 11:6  توسط ستاره  | 

امشب میخوام فریاد بزنم... گریه کنم...با صدای بلند گریه کنم...

اما یه کسی توی دلم میگه "گریه..؟؟نه..نه گریه کردن کار آدمای

ضعیفه..آدمای ترسو..محکم باش..."

ولی من یه شب گریه میکنم...! برای خودم.. برای تو ..

برای همه ی کسایی که مثل من میخواستن گریه کنن اما...

زانو میزنم و گریه میکنم.. فریاد میزنم وگریه میکنم..

طلب بخشش میکنم و گریه.........

گریه میکنم برای ضعیف بودنم در مقابل معبودم..

گریه میکنم از ترس اینکه اینقد بد بشم که دیگه اون نگام نکنه.....

امشب گریه میکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 16:47  توسط ستاره  | 

شيشه اي مي شكند...

يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟

 مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما... هي

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 19:36  توسط ستاره  | 

براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازمه

               وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تونه

                      موافق جريان آب حرکت کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 11:57  توسط ستاره  | 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

 همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان٬جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر٬ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی لرزان٬دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین٬

زمین و آسمانرا واژگون٬مستانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان٬هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو٬آواره و دیوانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان٬سراپای وجود بی وفا معشوق را٬پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگر نه من بجای او چو بودم٬یکنفس کی عادلانه سازشی ٬با جاهل و فرزانه می کردم 

عجب صبری خدا دارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 16:43  توسط ستاره  |